هييييييي چي بگم از دل هاي پردرد...
وثقتيموز
مي خوام خوشبخت بشم و تلاش مي كنم راه خوشبختي رو پيدا كنم ...
یک شنبه 18 شهريور 1390برچسب:, ساعت 2:30 | Emeli

 

 

 

هييييييي چي بگم از دل هاي پردرد... چقدر دلم مي گيره وقتي غم كسي رو ميشنوم...

ديشب {تاريخشو پيدا مي كنم.} تووو اتوبوس با دختري آشنا شدم كه خيلي ...
دختره كارشناس ارشد بود و دنبال كار ... سال پيش با يكي از اقوامش ازدواج كرد... شرط ازدواجش اين بود كه توو محل زندگيش زندگي كنه ... اما بعد كه دو دوتا چهارتا مي كنه مي بينه همسرش كار و مارو بايد ول كنه و سخت ميشه ديگه شرايطش ، از شرطش مي گذره...
آشناييشون از وابستگي پسر بهش شروع ميشه... همبازيه هم بودند... تماس هاي مكرر پسر، بعد چندين سال ... اونو هم وابسته بهش مي كنه ... تا جاييكه وقتي خواستگاري مياد ، خانواده اش ناراضي بودند... اما ميگه فقط همين!
الان كه يكسال گذشته ميگه خيلي سخت گير تووو ازدواج بودم اما انقدر  گفتو گفتو گفت كه وابسته اش شدم...
ناراحت بود ... توو اتووبوس تنها بود ... همسري همراهش نبود... جوياي دليلش شدم ... گفت همسرم با خانوادم مشكل داره ... همش تصوير روزاي خواستگاري ، مخالفتها تو ذهنشه و ازشون دوري مي كنه ... تا اينكه مادرش، بهش از پدرم حرفي زد كه خيلي ناراحتش كرد... به من گفتو من گفتم امكان نداره ، اين حرفو پدرم گفته باشه! ... به روبرو كردن رسيد ... اما دعوايي شدو اون ديگه قسم خورد كه پاشو خوونه ي ما نميذاره... منم دلم ميگيره تنها ميرم تنها ميام... مثل قبل نيست ، احساساتش كم شده ، خيلي احساس تنهايي مي كنم... من به خاطرش خانوادمو گذاشتمو اووون نه!
گاهي بهش ميگم بريم بيرون... ميگه باشه ، زنگ ميزنه فلانيو فلاني هم بيان... بابا! من دلم مي خواد با تو تنها بيرون برم... اما تووو گوشش نميره كه نميره!  توو همه مسافرتا عمه و خاله و مادرو غيره هستند... كلا هميشه شلوغ پلوغه دوره ما... ولي من زياد اينطور نيستم... زياد از خانواده اش خوشم نمياد و اوونم رو اين زمينه حساس شده... ديگران بهم ميگن بچه دار شين درست ميشه و...
 
وقتي داستانشو شنيدم ، بهش گفتم مگه هم رو نميشناختين،شما كه فاميل بودين؟! ... گفت نه بيشتر دوست داشتن بين ما مطرح بود...
*************
تحليل خودم!
چيزايي كه از اين قضيه ناراحتم كرد اينه كه اينا به جا اينكه به زندگيشون برسن به حواشي خيلي گير ميدن ، تا جاييكه همسرش به روبرو كردن مي رسونه! اونم چييي حرفي كه روز عروسي شنيده بود رو!!!
اينكه دختره دوروبرش خلوت باشه رو دوس داره و پسره شلوغ پلوغ بودن رو!! اين تازه يه نمونه اش بود!!! خيلي بده كه هم رو نشناخته بودن! و الان انقدر درگيرند... حالا هم كه ازدواج كردن به جا اينكه انعطاف نشون بدن ، هركي سنگ خودشو به سينه مي زنه!!!
و اين حرفش، خيلي برام جالب بوود... وقتي بهش گفتم من برا شناخت خيلي راه ها رو رفتم و به مشاور هم سر زديم، بهم مي گفت: خيلي خووبه انقدر برا آينده ات نگرانييي؟!
واقعا عجيب نيست ؟! نبايد نگران بود؟؟؟به نظر من مصمم بودن توو راهي كه انتخاب مي كني خيلي مهمه ! چون هميشه همه چي گل و بلبل نيست! يه راهي كه به ذهنت خوووب مياد و  بگير و برو تا آخرش!
 
و آخر اينكه دختره داشت در به در دنبال كار مي گشت ... خيلي برام جالب بووود ... داره از خونه و تنهاييش فرار مي كنه!!!
 اينه راه حل مشكلش؟!

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





درباره وبلاگ


Emeli هستم. 22 سالمه. ساكن تهرانم. نرم افزار كامپيوتر خوندمو تازه فارغ التحصيل شدم. تصميم به ازدواج داشتم ولي به هزاران دليل كه درست و غلطشو نمي دونم، ازدواجم سر نگرفت! خانواده ي مذهبي ندارم و تا سال اول دبيرستان، بي حجاب بوودمو از اينكه ديگران از ظاهرم و اندامم تعريف مي كردند شاد بوودمو روز به روز بيشتر بي حجاب مي شدم. ساله پيش دانشگاهيم، از لحاظ پوشش تغيير رويه اساسي دادم و در ذهنم تعارضاتي پيش اوومد كه منو واداشت به اينكه بدونم من كيم؟ باورهام چيه؟ باور درست كدومه ؟ به همين دليل قم رو براي گذروندن دوران دانشجويي انتخاب كردم ( شهري ديده بودم كه ميتونم از لحاظ مذهبي به اطلاعات كافي برسم) اما مشكلات فراوووني برام پيش اوومد و كمتر تونستم بهره برداري كنم ولي اين تعارضات هنوز هستو من به دنبال حلش هستم! البته بگم ، ذهن به شدت پرسشگر و كنجكاوي دارم و علاوه بر اوون مسائل رو ساده قبول نمي كنم، همين باعث شده كه هميشه بگم «نمي دونم!» و به دنبال اوون تلاش كنم براي دونستن! پس دفتر خاطراتي تهيه كردمو از افكارم از خاطراتم از درددل هام درش نوشتمو به زندگيم دقيق شدم ، تا هم خودم رو خدا رو راه و رسم زندگي رو ! پيدا كنم و هم خاطراتم و روند زندگيم رو ثبت داشته باشم، تا هميشه به يادم بمونه ! دفترم هميشه مخفي بوود و از اين كه خوونده نميشد خسته شدم و تصميم گرفتم به بلاگ تبديلش كنم.
آخرین مطالب

پيوندها


 

 

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان وثقتيموز و آدرس delnegari.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







ورود اعضا:

خبرنامه وب سایت:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید